|

مجموعه شعرها
بیژن نجدی
1
آفتاب را دوست دارم
به
خاطر پیراهنت
روی طناب رخت
باران را
اگر که می بارد
برچترآبی تو
وچون تو نماز
می خوانی
من
, خداپرست
شده ام
2
پیاده های سفید
مردند
جنازه اسب های سیاه
برمیزشیشه است
فیل سفید
ازخانه های سیاه می گذرد
رخ ، تنهاست
سیاه واگذارمی کند
هم چنان که سفید
.
3
گچ و تخته های سیاه
گچ و ناخن های سفید
گچ و هراس دختران کلاس
هنگام نوشتن عشق
که یاران فراموش کردند
"عشق"
4
درخت می کارم
زمینش می دهد ریشه
بهارش برگ
و برهنه اش می کند پایــیـز
به خاطر دستهای من،این آغوش
تا درختی دوباره زاده شود
که آسمان بباردش باران
که زمین بگیردش ریشه
بهار، بخواندش با برگ
ولختش کند پاییز
به خاطر من؟
یامرگ
5
غروب مهربان یک شنبه
...
بالکن
باران
زیرپنجره ام
این سیاهی چتر توست.
***
غروب سوگوار یک شنبه
...
بالکن
باران
زیرپنجره ام
این سیاهی چتر توست.
دردستهای من
که باز نمی کنم ، هرگز.
6
چقدر از پل می ترسم
از آسمان چسبیده
بر پل
از پرده پاره های ابر
ریخته روی پل
از شنبه ای که راه می رود
زیر پل
از درختان خسته کنا ر پل
ترسی
چنین عاشقانه
با هیچ صیادی به دریا نرفته
است
7
صدایی می سوزد، با صدای عود
صدایی می سوزد، در پنجره ای
،با نگاه چراغ
وصدایی هیچ نمی آید از ساز و
حنجره ای.
پس
پاروهای پوک آخرین سکوت این
دریاست که می شنوم
رنگی می سوزد روی تن هیزم
(رنگی
در این سوختگاه صبح)
ورنگی،هیچ نمی ریزد
از مهتاب و
تکه های شکسته خورشید.
زیرا گریه
, صدای این
دریاست
که نوشته نمی شود با نت
نواخته نمی شود با ساز
مگر با زخمه ها و زخم
بر استخوان کسی.
8
زمینی ازاسب - آویخته بردیوار
سواری - نشسته بر نیمکت چوبی
دندان و استخوان پیشانی
سوراخهای خالی چشم اسب
افتاده روی شن.
اسبی می گذرد
که نیست مگر صدای پای اسب.
زینی بردیوار- استخوانی برخاک
سواری - نشسته بر رویای اسب
اسبی می گذرد
با رویای این مرد
که یله ، برنیمکت چوبی است
*
واقعیت خوابهای من است
خون رویای من
برگ تر از سبز- سبز تر از برگ
گیاه
با دشنه
ی تلکس
خبرگزاریها ، خنجرکلمات نمی ریزد
واقعیت رویای من است
آنجا
هیچ کس نمی داند که سیلی چیست
وچاقو،شرمنده
ی تیغش نه.
در خیالبافی ذهن من،ترور نمی
شود لبخند
کشته نمی شود سهراب
درزانوان پیر پیرمرد رفته است
لبخند
تکه های تن هر که می میرد
در اخبار رادیو- برصفحه
تلویزیون
آنجا
آفریقا(فرقی نمی
کند:خاورمیانه
(آسیای
دور
درخوابهای
من باز می گردد به گهواره و گریه
آنها بزرگ می شوند - در
خوابهای من
به مدرسه می روند و آب می
خوانند و انار- درخوابهای من
ودرخت اناری دوباره می روید
از کتابی که مانده روی رف
آنها
در خانه ای ساده ، بچه دار می
شوند و
روزی
برسپید ساده
ی بستری
ساده
کنار مردمی ساده
با تعریف ساده ای از مرگ ،می
میرند
اما دریغ
واقعیت،نه خوابهای من است- نه
رویای تو
نه خیا لبافی من- نه آرزوی تو
همین که روزنامه می خوانی
وگاه شعرمرا
.
9
گاهی ،اسبی در سرم یورتمه می
رود
گاهی،پرنده ای می گذرد از دل.
مردانی
می آیند و تکیه می کنند به
حنجره های سینه من
وناگاه می گریند
این روزها
اسبی در سرم نمی رود یورتمه
پرنده ای نمی گذرد از دل
.....تکیه
نمی کنند و نمی گریند
پس
دریا ، در من فرود آمده است
10
کوهپایه های ذغالی البرز
دهلیزهای سکوت
چراغ های پیشانی
ریل
تزریق انسان در ماهیچه ها و
رگ های زمین
هیدروژن : پنج
گوگرد : هفت
کربن : شصت تا نود در صد
در کوهپایه های زغالی البرز
با رویای الماس
مردانی می گذرند
نفت ، دگردیسی انسان است و
جانوران
ذغال
تکامل مرگ گیاهان
است
سهم ایران در کل نفت جهان 1/
10درصد
(پس
روزی من یک قطره نفت خواهم شد)
سهم ایران از نفت خاورمیانه
9/27درصد
و تو درخت آلبالو
ذغال خواهی شد
چندان که روح من و رویای
آلبالو
برپوست ابرگرفته البرز
, عاشقانه
ی آبی خواهد
ریخت
بی سرنوشت زمین- به
دورازدشمردگی اعداد
26
پیراهن ازالیاف
مصنوعی
6
بشقاب پلاستیکی
500
جفت جوراب نایلن –
2121 عدد شامپو
یعنی : اناربازشده بر کتف
کودکان خرمشهر
یا اناردانه دانه شده بر پوست
و سینه ی
سربازان
پس بگذارید پرندگان ما گریه
کنند-در کوهپایه های ذغالی البرز
و مردان کبریتی بیفروزند
در جهانی که حجم گاز را تا
7/2372 تریلیون پای مکعب حدس زده اند.
که نه چراغ های پیشانی، آنگاه.
نه ریل،آنگاه.
دهلیزهای سکوت-فقط دهلیزهای
سکوت.
11
"غزل
شرم"
حالا که شرمساری نیست تغزل
ریال و دلار
و ما سیاه می پوشیم
و لیره استرلینگ
از بوی قهوه می گذرد در پیاده
رو
و چرک آب جوی، بوی تابستان
مرده را دارد
در خیابان نا شاعرانه نادری
و ما سفید نمی پوشیم
سوال من این است:
"نرخ
شاد خواری ما،آیا چیست؟"
دندان ما سنگ قبر حرفهای ماست
اما کنار ارز
لبخند
شناوری داریم
یا که،می
گوییم با قطره های نمک
(نمک:قطره
های یک سنت
نمک:هر
بلور یک ریال ریاض)
شاید ما
بی چاه
با قطره های نفت
کنار شعله کبریت
گریسته ام و هیچ کس این را
نمی داند
انگار
از نگاهمان آهسته می سوزد
پنداری همین سیگار بهمن
خودمان.
12
"مویه،موسیقی،تنهایی"
اندوه خاکستری است
آنکه می میرد،سبز
سفید،روح انسان است
آنکه زاده می شود،آبی
و سیاه،صدای تاریکی است.
خرما،اما سرخ
طعم عزا در سینی
و مویه ، موسیقی تدفین است.
اندوه،افشاری است
آنکه زاده می شود،عشاق
گریه،شکسته
ی ماهوراست
آنکه می میرد،دشتی
خرما،آوای ساکت نخل در سینی
است
و مویه،موسیقی تنهایی
چرا که اندوه،خاکستری ست
و آنکه می میرد، سبز.
13
"به
خاطر لاهیجان"
یه حبه
ی قند
خودشو انداخت توی لیوان بلند
و بلور
باز شد
ذره ذره تنش بوی چای گرفت
چه صبح تلخ!
چه صبح سوخته و سرد
کنار لیوانی پر از باغ های
چای
و چقدر گریستیم من و تو
در آنکارا
توکیو
هاید پارک مه گرفته لندن
به خاطر لاهیجان.
14
"صدای
تیغ"
مادرم،خیلی از تاریکی می
ترسید
دخترعموی من،از تیغ
اسمش منیژه بود
شبی یک تیغ را تا صورتش بردم
گفتم:"بگو منیژه خر است."
هم گریست هم گفت:
"منیژه،هه
هه ...خر است."
پدرم می گفت:"من از هیچ چیز
نمی ترسم."
دروغ می گفت به خدا
روزی طشت رخت از دستهای مادرم
افتاد
بر پله های آن همه کاشی
تا حیاط آن همه سنگ
و شعله،از کبریت تا سیگار،با
انگشتان پدر می لرزید
خدا رفتگان شما را بیامرزد
پدرم را و مادرم را،هم
این روز ها منیژه کجاست ؟ نمی
دانم
اما من می دانم که می ترسم
از تاریکی،مثل تیغ
از صدای افتادن طشت تا زلزله
منجیل
از زلزله منجیل تا جنگ خلیج
فارس.
15
"
جهان گفتگوی من و
توست"
درخت مرا سبز می خواند
پرنده مرا دیده است
هنگام که راه می رفتم بر پشت
مقدسش
باران،از تو می پرسد
که نامش چیست؟
هنگام که می بارد
برهندسه برهنه
ی روستای من
"خطوط
شکسته مالرو"-"روزان سبز وجین"
"انحنای
پل"-"غروب قهوه خانه،میخانه های چای"
استوانه های بلند ناودان
مدرسه"
"مخروط
گالی پوش خانه "-"کلاه کهنه
ی پشت درخت
توت
"و
آینه ی
بیضی"-"دریاچه
ی آرامی که
موهایت را در آن شانه می کنی"
***
برگ مرا گیاه می داند
پرنده تو را پرواز
آب مرا دیده است که تو را از
دریا کشید ه ام
و خشونت صیادان از گونه هایم
چکیده است
از راه نمی رسی که پوست تو را
بر تنم کنم
با تو هستم مه
از سوخته
ی هیزم،
برنمی خیزد که بگریمت
خاکستری دود پوشید
ه
***
نیمی از روز
با من نشسته است
روی پله های ابر.
16
"در
آستان گشایش زیتون"
هنوز ایستاده روی زمین
خانه من
سفال روی سفالش سرد
اتاقش در آغوش افشاری
پیراهن پرده بر شانه های لخت
پنجره اش
و بوی
هیزم از آینه می ریزد.
***
در من روزه ای است که با نمک
نمی شکند
آن دانه زیتون را بیاورید
با کاسه ای پر از صبح کوهستان
بی گناهان از قالیچه های آتش
می گذرند
بی که زخمی در کف پای مخملشان
گیاهی کنارشان
بی هیچ صدا روئیده است
که آوازشان یادم نمی آید
اسب؟چرا
دیروز بود که "آقا"از سپیدیش
فرو افتاد
و زمین لرزید
دشنه؟
یک لحظه پیش گذشت
آهسته از دنده سهراب
و باران زد
کنار من رودابه
در تالاب آب و
آیینه
راه می رود
و جمعه ای برهنه، پیچیده است
در بازوان لخت عید فطر
نان و نمک کجاست؟
وآن دانه
ی زیتون؟
17
"این
همیشه هرگز من بود"
بیست و چهارم پاییز...همین
دیروز بود که زاده شدم
و همان دیروز بود که عاشق شدم
و دیروز بود که من مردم
بیست و پنجم پاییز...امروز
زاده شدم
و همین امروز باز عاشق شده
خواهم ماند
و تا غروب، نخواهم مرد.
بیستو ششم...کاش که در من زاده
شوی
با تو هستم...های!عشق نا
پاییز و رفته با پاییز و
هرگزت پاییز
نه!
هرگز دوباره زاده نخواهم شد.
18
"رویا"
تنگ شده بر ساقه های گیاه
پیراهن پاییز
تنگ شده بر استخوانم
پوست
تنگ شده بر مردگان،
کتان و کفن
مچ پاهایم چونان اسب
از زمین شنیده بسیاری رویا.
19
"ارغوان
و پسر عموهایم"
خوزستان پسرعموی من است
های!پسرعموی من!
صبحانه را ميهمان قبيله
ی
من باش
آفتابی می رسد |