پشت لب هاش عرق کرده بود , گاهی این پهلو , گاهی آن پهلو می شد . پله های بدون نرده را با کاشی های نقطه دار یکی یکی پاورچین بدون دمپایی گذشت , البته دمپایی در دستش بود , البته بعدن دمپایی را به پایش کرد. دروازه کهنه بود و زنگ خورده و سبز , مثل در امامزاده سبز , توی آفتاب یه طرفش توی حیاط , یه طرف دهانش را که کف کرده بود روبروی کوچه گاهی باز میکرد گاهی نه . کوچه خاکی بود , از اون کوچه خاکی هایی که حالا توی غربت دلت براش لک می زنه , غنج می ره , از اون کوچه خاکی های دم غروب , نم بارون , بوی خاک , از اون کوچه ها بود. لنگه شو نه توی لندن می بینی نه بروکسل ,تازه کوچه بن بست هم نبود و انتهاش به خیابانی منتهی می شد که شانزده سال بعد خیلی ها را خورد , حتی دایی ناصر را توی همین خیابان گرفتند و بردند . دروازه روی پاشنه چرخید , آرام , غیژژ , ریخت یک کمی توی حیاط , یک کمی توی کوچه . انتهای کوچه توی آفتاب می زد توی چشم ,کمی شبیه بخار روی کتری بود و تار بود و گنگ مثل همین عکسهای توی آلبوم که حالا قهوه ای شده با لکه های زرد روی پوست ,مثل چشم های کنده شده ی دایی ناصر کنار مامان طاهره و عمه مهین توی حافظیه و امضای پشت عکس : یادگاری 30 خرداد 1344 هیچ کس توی کوچه نبود , خانمی با چادر سیاه , از همان خانم هایی که دوباره شانزده سال بعد آمد جلو دستم را گرفت و گفت ییا بریم ... کارت دارم....گفت کجا؟ حرف نزن........بیا....... نمی دانم........... کوچه تمام شد ,خیایان تمام شد . کجا می رفت نمی دانم , گفتم : خانم شما نان فتیرک دوست دارین ؟ نه ندارم خیالش راحت شد خوب پس من را نمی کشه , آخه مامان طاهره گفته بود بچه دزد وقتی بچه ای را می دزده فقط غذا بهش نان فتیرک می ده , بعد هم اونو می کشه. طاقی های شیراز آجری , دالان ها که حالا خیابانی شده در پاریس , میدانی در بروکسل زیر دمپایی نارنجی با گل آفتاب گردون..... بریم تو ...... رفتیم ..........
|