|
کندو
مازیار عارفانی
چگونه برگردم به کوچه های شهسوار
با شول وشیون و این شهر بزک کرده تنها دلواپسی
را میشود به خانه برد
اینجا کسی نیست تا برای اندوه یک غایب نوحه سر
کند
یکی سردش میشود وسیگاری به اتش میدهد
یکی به پنجره ای مینگرد وسگک کمربندش را باز
میکند
و یکی یکی میشوند هزاران نفر مثل یکی
تاگوشواره ای نقره در اینه برقصندو
پرندگان اخرین شهریورشول بکشند از بلندای سقوط
بر کوچه پسکوچه های شهر
تا تو بخندی با از ازادی دو نازک طره ای که
افتاده روی پیشانی ات
اما در خیزانی بدنت افتی نهفته کو
گیسو بارانت به روی گلهای قالی کو
خنده های گرم جوانت کو
تهمینه ی پنهان رگهای ابی ات کجاست
اخر چگونه چگونه
چگونهدستهایت را بگیرم ا
گر به دخمه های کندو مرده باشم
مادرم چگونه خون را از یخه ی پیراهنم بگیرد
وقتی نمیتواند
نمیتواند مادرانه در چشمهایم بنگرد
بانو نیست
بانو نیست
بانو رفته از کندو
تا از تن بدر کند پیرهن چهار خانه اش را چون
تمامی بانوها
چون تمامی پرندگان افتاده بر خاک اوازش را
وسال سال نقره ونامه وعسل
وماه ماه مجسمه های شیشه ای ست
اینجا تنها گلهای قالی اندکه
گره تا گره
ما را میکشند
و به جایی دیگر میبرند
جایی که این سردخانه را به اتش کشیده باشند
وتنها یکی از جفتگیری بانو بازگردد
|