|
شعرهایی
از مازیار عارفانی
جنگلی سنگی که پرندگانش سنگی اند و
چشم آهوانش سنگی اند
و بهارش تنها سنگ می زاید و سنگ :
سنگی پر تحرک مثل جنبش ران
در دوندگی
سنگی به نرمی رودخانه ای
از سنگ
رودخانه ای از سنگ و
ماهیگیری از سنگ و
توری از
سنگ
سنگ تا دندان مسلح به سنگ
سنگ پر ازشهوت
سنگ در آغوش سنگ
تاریخی از سنگ و
جنبشی از سنگ و
آینده
از سنگ
این شهر سنگهای بسیاری را به کول می کشد و
هوای سینه سنگی اش به هق
هق عادت کرده است
ومن هر بار که بر استخوانهایش می دوم
برهه ای اززمستان و
موهای بور تو را می بینم
که برعریانی ات سایه می شود
آن آرزوها
آن دستهای معصوم
آن میدان صمیمی را می بینم
که حالا دخترانش فاحشه خانه ها را به دوش می کشند
و
خیابان هاش،
خویشاوند هرزه ترین کوچه های جهانند
و در اعماق تاریکی خودم را می بینم
تکه تکه شده
سنگسار شده
سنگی دیوانه
سنگی فحاش و
تند خو
که اشک هایی می ریزم به جنس اشک و
در اعماق تاریکی فروتر می
روم
آنجا که مردم
در جشنی از نور می رقصند و
می گویند:
ما خوشبختیم
ما خوشبخت تریم
ما خوشبخت
ترینیم و می خندند از اعماق سنگ
--------------------------------------------------------------------------------------------
نوشتن شکلی از زندگی است
و مرگ شکلی از خواندن
و هر بار که نوشته هایم از تو خالی ست
باید فاحشه ای بیاید و
با
صورت تو پرش کند
--------------------------------------------------------------------------------------------
بعد دو سال شمسی با موی مورب
[آخر به دل خاک فرو خواهی شد اما]
با کفش کرم وشلوار ترک از عشاق می گذری
می آیی
می نشینی بر صندلی وکیف کتانت را پرتاب می کنی به
روی میز
و هفتاد شعر من از این شعبده می شود
--------------------------------------------------------------------------------------------
بیهوده تلاش می کنی تا برقصی
تو گوشواره های قشنگت را گم کرده ای
درها را کلید کن
پنجره ها را ببند
تمام لباس هایت را بپوش
--------------------------------------------------------------------------------------------
ما اگر چه می خندیم لباس هایمان کهنه است اما
ما اگر چه می خندیم آن ماشین چشم گربه ای را
نداریم اما
فرصت کافی شاپ و کمی قهوه را نداریم
ما می خندیم
ما فقط می خندیم
چون یکی از خانم های سانتی
مانتال پایتخت با سگﹺ
پشمالویش
از راسته ماهی فروشان
می گذرد
و ما نئشه هستیم
و ما متلک می گوییم
و ما می
خندیم
|