|
شرط بندی
مازیار عارفانی
بین من و برادرم
کسی که ورق می باخت
باید زن می شد
دور میدان ساعت هفت غروب
پنج شماره تلفن
می گرفت و شرط بندی تمام می شد
اما آنجا یکی که
از همه خوشگل تر بود
گفت اگر اینجا
بایستی پاره ات می کنم
و مادرم بود
انگار از پس سال
ها
از پشت در بسته
ی زیرزمین حرف می زد
و من
داشتم تنبیه می شدم به خاطر نامه های عاشقانه ای که لو رفته بود
گریه می کردم و
می گفتم غلط کردم
برادرم در خانه
می دوید و می خندید
و پدرم که سرطان
عجیبی داشت
نگاه می کرد به
نردبانی که تکیه داده بود به دیوار
خندیدم
موهایم را از
پیشانی ام کنار زدم
کیف ام را انداختم
روی شانه هام و راه افتادم
درست مثل پلاک
۲۶ کوچه ی مولوی بودم
قرار بود کوبیده
شوم
پنجره هایم بی
پرده میشدند
و مادرم داشت ماهی
های قرمز را از توی حوض جمع می کرد
|