|
چمدان
باران هفته ی پیش
ژوئن را با عکس
ها و پرچم ها
اسکلت ها و
دندان ها
و فرشتگان اخموش
تا ایستگاه بزرگ
قطار بدرقه کرد
تهران در چمدانی
پر از شهید
دستم
و پاریس فاحشه ای در خود فراری
حالا که توپخانه در
چمدان شلوغ است
آزادی پاهای
بلندش را جمع
و دست بر پستان های سرد وسفت میدان انقلاب می کشد
شب است
هنوز
برف می بارد
تابستان روی ریل
و آفتابی که با قطار می رود
در زمستان گم می شود
پیام شما |