ادبیات رادیکال
بحث مشترک
بزرگترین تراژدی عصر ما تراژدی تاویل است
مهرداد عارفانی
سوال این است : ادبیات رادیکال بومی در برابر یا در
ادامه ؟ و اصلا چرا ادبیات رادیکال بومی ؟ که شخصا با بومی بودن آن مخالفم چرا که
هنوز منشی ناسیونالیستی دارد و ماهیتا خصلتی بورژوازی و طبقاتی . فضای پسا مدرن به
گفته ی درایدا تبدیل مکان به زمان و زمان به مکان است ....آیا اندیشیدن به زمان
مکان را حذف می کند؟آیا می توانیم از تمایز یاد کنیم؟
ما اکنون در موقعیت جدیدی قرار گرفته ایم موقعیت ادبیات رادیکال بدین گونه که زمان را تعویض نکرده ایم بلکه دو زمان را در هم می تنیم حال باید دید شکل تازه ی ادبیات رادیکال و نه رادیکال بومی چه می خواهد ؟شکل تازه ی ادبیات رادیکال کارنوالی به نوعی که بر علیه نظام طبقاتی ادبیات موجود صف آرایی می کند , و سعی در برداشتن موانع موجود بین مخاطب و هنرمند را دارد , شکل کارنوالی ادبیات رادیکال تقابل آشوب و نظم نوینی ست که بازی میان معنا و بی معنایی را پایان می دهد و اینکه آنچه را که نمی گویم باید آشکار کنم.این که ادبیات رادیکال بومی سعی در انحصاری نمودن ادبیات و خود را یک سر و گردن بالا تر دیدن دارد به پایگاه طبقاتی آن بر می گردد «خورده بورژوازی» و سعی در ایجاد ادبیات اقلیت دارد که به مثابه ی موتوری کوچک با یک تسمه موتور بزرگ را به حرکت در آورد و در مکانیک رفتار خود هر چند نو گرا اما همچنان سعی در فاصله گرفتن از اشکال کارنوالی دارد به نظر ادبیات اقلیت, استعاره واقعیتی جدید خلق می کند که از نظر آن واقعیت اولی غیر واقعی می نماید
ادبیات رادیکال غیر بومی سعی در ایجاد ارتباط با مخاطب و یکی شدن در صحنه و از بین بردن فاصله ی تماشا چی و مخاطب دارد ....
مازیار عارفانی2
لازم به توضیح می دانم که بومی بودن به منزله ی برداشتی ناسیونالیستی از اوضاع نیست... بومی در این تئوری ۳ ماهیت در هم تنیده دارد
۱) بومیت منی ۲) بومیت وطنی ۳) بومیت جهانی...
بومیت به منزله ی آشنایی با جهان پیرامون است و شناخت پدیده ها ... نه وطن پرستی... وطن در اینجا حد و مرز جغرافیایی نیست... بلکه حدود جغرافیای انسانی و جامعه شناختی است برای اتحاد پدیده ها در یک کل ناهمگون... از اینرو عملا ضد بورژوایی و ضد طبقاتی است... شاید کارناوالی که مد نظر تو است شبیه همان سیزدهمین مولفه ی ادبیات رادیکال بومی باشد
((مؤلفه ی سیزدهم؛ پتانسیل پیوستن به شعر در حال گسترش «دوران ادبیات رادیکال بومی»:متون رادیکال با در کنار هم قرار گرفتن, فضای بزرگتری را شکل می دهند، و عملاً در مجموع بازتاب شاعرانه ی نسل و زمانی ویژه می شوند، که این نشان دهنده ی اهمیت این دوران است. یک شعر «رادیکال بومی» به تنهایی می تواند تمام ابعاد درونی خودش را نشان دهد، امّا با در کنار آثار دیگر قرار گرفتن، معنایی ژرفتر و عمیق تر می یابد. و این یکی از مهم ترین مؤلفه های ادبیات رادیکال بومی است که هر اثری از این دست در کنار دیگر آثار این شکل ادبی وسعت و ژرفای بیشتری می یابد. در واقع، دوران ادبیات رادیکال بومی، یک متن در حال گسترش است که نوشتارش همچنان ادامه دارد، در شرایطی که مدام نقد می شود و می تواند نقد شود. در واقع توانایی ادبیات رادیکال بومی، نوشتن یک متن بزرگتر به نام «دوران ادبیات رادیکال بومی»، توسط خرده متن هایی ست که هر کدام خود به صورت منفرد می تواند اعلام استقلال کند و در عین حال ویژگی های شعر در حال گسترش دوران را داشته باشند و جزئی از آن شوند. و این عمل چقدر شبیه زندگی خرده فرهنگ ها در دل یک فرهنگ کلانتراست. ))
به هر حال ادبیات رادیکال بومی ، نه ناسیونالیستی است و نه خرده بورژوازی...زیرا همان طور که در مولفه ی چهارم گفته ام ((اینگونه شعرها به دلیل گفتگوی ویژه ای که با عصر خود دارند و زاییده ی عصر خود هستند، عموماً شکلی انتقادی پیدا کرده اند. همواره معترض به شرایط موجودند، و در برابر بنیان های به چالش کشیده شد ه و در حال بحران، عملی انتقادی را به نمایش می گذارند. از بیان کردن و شعار دادن می پرهیزند و روایت اثر بازتاب دهنده ی شکل انتقادی این نوع اندیشه می شود.یعنی ما در این آثار رادیکال، همواره با اندیشه ای انتقادی مواجه هستیم، که شرایط اثر بر مبنای همین اندیشه ی انتقادی، شکل می گیرد. ما در متون رادیکال، عموماً به کاراکتری های پرسش گر، ناآرام، معترض، تحت فشار، در حال گریز و … مواجه ایم، که گاه خودشان رابه در بی خیالی می زنند و گاه عکس العملی عجیب و غریب نشان می دهند، تا به نوعی اعتراض شان را ابراز کنند))... و این کاراکترها تنها می توانند زاییده ی کارناوالی باشند که تو ذکر کرده ای و کارناوالی که در آن حضور داریم... اما این کارناوال ، تضادی با ان بومیتی که مد نظر ماست به اعتقاد من ندارد...
با احترام فراوان - مازیار عارفانی
مهرداد عارفانی3
بسیار جالب است روی آوردن به شکلی که پیشتر تجربه شده است ونام گذاری جدید روی آن؟؟؟؟ شعر انتقاد , شعر پیشرو , شعر روشن , و معترض تنها ویژگی شعر رادیکال بومی نیست و اینکه رادیکال بومی وقتی عنوان می شود تماما ایدئولوگ و جزمی میشود , شکل سیاسی به خود می گیرد و نهایتا داعیه ی رهبری جامعه را نیز دارد , چرا که ادبیات اقلیت است و دارای رهبر , و می خواهم بدانم کدام اثر هنری به مثابه یک سلسله اثر در یک دهه بازتاب دهنده ی آن دوران نیست که تنها ادبیات رادیکال بومی چنین است؟؟؟ و این یعنی چه که متون رادیکال با در کنار هم قرار گرفتن فضای بزرگتری را شکل می دهند؟؟؟؟ و ایا این مطلب فقط در مورد ادبیات رادیکال بومی صدق می کند ...که به گمان من شکلی ارتجاعی از هنر را به ما باز خورد می دهد با همان شیو ه های خودش و این که اگر من در اینجا با آن برخورد سیاسی می کنم و می دانم هم که راه گشای شعر نیست و بندی بزرگ تر بر پای آن می زند به این دلیل است که ذاتا این موضوع سیاسی است پیش از آنکه هنری باشد و یا شاید هنر سیاسی و حالا اینکه می توانم تبیین کنم که خرده بورژوازی سنتی متمایل به فئودالیسم است ....سنتی که می آید با بومی هماهنگ است و این گفته صد در صدن سیاسی و البته بی مزه است در تبیین یک سلسله اثر ادبی اما حقیقت این است که از اینجا بر می خیزد و وابستگی به کار و سرمایه به آن خصلتی دو گانه می بخشد که در زمان کار رادیکال و در شرایط سرمایه ارتجاعی می شود .واضح است چنین تبیینی صد در صد کلاسیک و ضد تاریخی خواهد بود و با مبانی جدید نقد و تعادلات سه جزئی جرم و انرژی و اطلاعات همگونی ندارد و تبیینی سخت افزار در شرایط نرم افزار است و به همین لحاظ ارتجاعی ست و این که شما تفاوتی بین بومی و کارنوالی نمی بینی برای من غریب است و عجیب چرا که کارنوالی منشی جهانی دارد هر چند من منظور شما را درک کرده ام از بومی گری که پان ایرانیسم یا پان تهرانیسم نیست, اما واژه ی بومی محدود می کند و سد می شود و من تاکیدی بر نام گذاری کارنوالی ندارم و تنها می توانم بگویم که اشکال کارنوالی را در آن می بینم مثلا اشعار شیمبروسکا که شما نمی توانی بگویی رادیکال بومی بلکه این شکل کارنوالی در شیمبروسکا به میان جمعیت می آید و فاصله بین تماشا چی و مخاطب را از بین می برد ....جالب اینکه شما حتی اگر با یک کارگر پلونه یعنی لهستانی صحبت کنید کاملا شیمبروسکا را می شناسد یعنی شاعر در میان مردم حضور دارد و جالب تر اینکه داعیه رهبری آن ها را ندارد و خودش است و از خودشان است و تنها گزارشگر خوبی است....من به هیچ وجه تمایل نداشته و ندارم از زاویه سیاسی به این موضوع نگاه کنم اما ماهیت و ذات بومی گری , موقعیتی ایدئولوژیک به آن داده است که به لحاظ تاریخی آن را خواهد کشت .و این که ادامه ی شعر موج نو نامش رادیکالیسم بومی نمی تواند باشد چرا که دقیقا با همان مولفه ها شما به سراغش رفته اید با نامی جدید و در شرایط نرم افزاری همچنان که گفتم تحلیل سخت افزاری می کنید و همان طور که اشاره کردم در شرایط انقلاب انفورماتیک وضعیت تعادلات سه جزئی به هم می ریزد یعنی هر چه از میزان جرم کم می شود از انرژی هم کاسته می شود اما بر اطلاعات افزوده می گردد و اما تحلیل شما درست خلاف این گفته است
مازیار عارفانی4
مهرداد جان من هم امیدوارم بحث همچنان جدی پیش برود و دوستان دیگری نیز به ما ملحق شوند...
بگذار بیشتر من پرسشگر باشم و تو پاسخگو... و خودت خوب می دانی تا من جوابم را نگیرم بی خیال نمی شوم... پس شروع می کنیم:
1)((بسیار جالب است روی آوردن به شکلی که پیشتر تجربه شده است ونام گذاری جدید روی آن؟؟؟؟)) این شکل به همین ترتیبی که ملاحظه می شود، پیشتر در کجا و کی وجود داشته است؟؟؟ لطفا تشابه اثاری را در حوزه ی پراتیک نیز نشان دهید. یعنی بگویید فلان اثر که جزو نمونه اثار ادبیات رادیکال بومی ست طبق مولفه هایی که دارد با فلان اثر در فلان زمان مشابه است و تجربه شده ...
2)((شعر انتقاد , شعر پیشرو , شعر روشن , و معترض تنها ویژگی شعر رادیکال بومی نیست؟؟؟)) چه کسی گفت اینها شش دانگ فقط برای ادبیات رادیکال بومی است؟؟؟ و ایا ادبیات رادیکال بومی غیر از اینها که بر شمردی ( که اکثر آنها یک مولفه از ادبیات رادیکال بومی هستند) مولفه ی دیگری هم ندارد که وجه تمایز این تئوری باشد؟؟؟؟
3)(( رادیکال بومی وقتی عنوان می شود تماما ایدئولوگ می شود , جزمی میشود , شکل سیاسی به خود می گیرد و نهایتا داعیه ی رهبری جامعه را نیز دارد , چرا که ادبیات اقلیت است و دارای رهبر )): تمام اینها را گفتی و اما نگفتی چرا ایدئولوگ و سیاسی و جزمی است؟؟؟؟ کدام هنر امروز می تواند از سیاست بگریزد؟؟؟؟راستی شما مگر این وسط رهبری دیده اید؟؟؟ یا ادعای این را که ادبیات رادیکال بومی داعیه ی رهبری جامعه را نیز دارد، شنیده اید؟؟؟؟ راستی رادیکالیسم بومی ، در کدام اثرش چنین ادعاهایی را مطرح کرده است؟؟؟ از ادبیات اقلیت حرف زدید... ادبیات اکثریت کیستند؟؟؟ ایا می توانید چند نمونه شعر از ادبیات اکثریت مثال بزنید؟؟؟؟)
((کدام اثر هنری به مثابه یک سلسله اثر در یک دهه بازتاب دهنده ی آن دوران نیست که تنها ادبیات رادیکال بومی چنین است؟؟؟ )) شما کجا شنیدید که کسی بگوید فقط ادبیات رادیکال بومی بازتاب دهنده ی دوران خودش است؟؟؟ اما راستی آن همه شعر درب و داغان دوران بازگشت ادبی ایران بازتاب دهنده ی آن دوران بودند؟؟؟؟ یا نه!!! شعرهای علی معلم و مریم حیدرزاده بازتاب دهنده ی دوران ماست؟؟؟؟ یا اگر خیلی دیگر تند روی کنم شعرهای زیادی زبانی شده ی دهه ی هفتاد مثل فلش کاری های محمد آزرم بازتاب دهنده ی دوران ما بود؟؟؟؟ اگر مثال می خواهی به اندازه ی تک تک موهای سرم مثال دارم برای گفتن... که بازتاب دهنده ی دوران خود نیستند... اما این دلیل بر این نیست که منظور این باشد که فقط ادبیات رادیکال بومی بازتاب دهنده ی دوران است... نه ... اصلا چنین نیست...
5)(( و این یعنی چه که متون رادیکال با در کنار هم قرار گرفتن فضای بزرگتری را شکل می دهند؟؟؟؟ )) یعنی اینکه این متون برش هایی کوتاه هستند از روایت بلند و گسترده ی زمانی _ تاریخی اکنون... و از آن رو که کلی نگر نیستند و چون شاملو نمی توانند از بالای کوه همه را نظاره و روایت کنند ، به میان مردم می آیند و دید کلی و روایت کلی خود را در جهان پیرامون از دست می دهند... از این رو قادر به روایت کلیت یک جامعه در زمان حال نیستند... بنابراین برای رسیدن به ابعاد جامعه شناختی این نوع اثار طبعا باید آثار را در کنار هم چون روایت پیوسته ای نگریست که هم قابل تفکیک و هم غیر قابل تفکیک است... و این است اجرای پراتیک ( و نه تئوریک) کلان روایت ها و جایگزینی خرده روایت ها....
به گمان من شکلی ارتجاعی از هنر را به ما باز خورد می دهد با همان شیو ه های خودش و این که اگر من در اینجا با آن برخورد سیاسی می کنم و می دانم هم که راه گشای شعر نیست و بندی بزرگ تر بر پای آن می زند به این دلیل است که ذاتا این موضوع سیاسی است پیش از آنکه هنری باشد و یاشایدهنرسیاسی)) ...چرا بندی بزرگتر؟؟؟ چه کار کرده است مگر؟؟؟ به قول شیمبروسکایی که خودت می گویی : ما بچه های این زمانه ایم و عصر ، عصر سیاست است و... رادیکالیسم بومی اسیر سیاست است؟؟؟؟ در کدام اثر؟؟؟ می توانی در حوزه ی پراتیک و در نمونه آثارش نشان دهی؟؟؟؟ من انکار نمی کنم که سیاسی نیست ، من انکار می کنم که سیاست زده است... این آثار سیاسی شعرند و شعرند و شعرند و اگر سیاسی اند دلیلش این است که در جهان ما امروز همه چیز سیاسی است...
حالا اینکه می توانم تبیین کنم که خرده بورژوازی سنتی متمایل به فئودالیسم است ....سنتی که می آید با بومی هماهنگ است و این گفته صد در صدن سیاسی و البته بی مزه است در تبیین یک سلسله اثر ادبی اما حقیقت این است که از اینجا بر می خیزد و وابستگی به کار و سرمایه به آن خصلتی دو گانه می بخشد که در زمان کار رادیکال و در شرایط سرمایه ارتجاعی شود و میل بالا طلبی و افزون خواهی در آن زیاد شود ))... لطفا این مطالب را در نمونه آثار نشان دهید و به صورت پراتیک به آن بپردازید... کجا وابسته به کار است و کجا وابسته به سرمایه؟؟؟؟ شعرهای رادیکالی که می گویی به سرمایه!!! وابسته اند و ارتجاعی شده اند ، کدام هایند؟؟؟
واضح است چنین تبینی صد در صدن کلاسیک و ضد تاریخی خواهد بود و با مبانی جدید نقد و تعادلات سه جزئی جرم و انرژی و اطلاعات همگونی ندارد و تبیینی سخت افزار در شرایط نرم افزار است و به همین لحاظ ارتجاعی ست و این که شما تفاوتی بین بومی و کارنوالی نمی بینی برای من غریب است و عجیب چرا که کارنوالی منشی جهانی دارد:
اول از همه خواهشمندم به بنده بگویید جهانی یعنی چه؟؟؟ یعنی چیزی که در سرتاسر جهان گسترده است؟؟؟؟ یا نه فرهنگی که می شود صادر کرد؟؟؟؟ اگر منظور اولی ست کارناوال اصلا هم جهانی نیست... چون من تا به حالا توی ایران ندیده ام... و فکر نمی کنم یک انگولایی هم دیده باشد... (چرا می خندید؟؟؟ مگر ایران و انگولا جزیی از جهان نیستند؟؟؟) و اگر منظور دومی ست، چطور ما فرهنگ بومی خودمان را نمی توانیم صادر کنیم ، اما فرانسوی ها می توانند کارناوال ( که بومی آنها ست) را برای ما و دیگران وارد کنند؟؟؟؟ یا منظورتان از جهان ، جهان غرب است؟؟؟؟ و شرق را تنها مصرف کننده می دانید؟؟؟؟ ایا این بیشتر نتیجه ی منطقی سرمایه و بورژوازی نیست؟؟؟؟ و ایا این با نطریه ی تعادلات سه جزیی ( که در ایران با تئوری های محسن قانع بصیری در آمیخته است) بیشتر جور در می آید؟؟؟؟؟
و این که ادامه ی شعر موج نو نامش رادیکالیسم بومی نمی تواند باشد ...
چه کسی گفت ما ادامه ی موج نو هستیم؟؟؟ شاید باشیم... اما موج نو نیستیم...
متفاوتیم و حق داریم متفاوت بنویسیم... شاید فرزند ان پدر باشیم... اما دلیلی ندارد ، همان راه پدر را ادامه دهیم... چون رادیکالیسم همیشه اینگونه است... رو به جلو...
منتظر جواب های شما هستم مهرداد عزیز...
باحترام فراوان_ برادر کوچکترت_ مازیار
مهرداد عارفانی5
من البته این گونه تحلیل شتابزده را چندان نمی پسندم که بسیار تروتسکیستی وار است و یک شبه می خواهد از یک نهال درخت تناوری به وجود آورد , البته شور و شوق موجود ستودنی ست اما راهگشای جهان شعر نیست چرا که بندی دیگر بر پای او می زند ,سوالت این است که در برابر ادبیات اقلیت ادبیات اکثریت را معرفی کنیم و این یعنی تفکر بلشویک منشویکی که اساسا سیاسی است و تقابلی یعنی با یک پیشنهاده ی سیاسی به سراغ شعر رفتن پیش از آن که درونی شود با دیدن ساختار بیرونی اثر فضایی ذهنی را ترسیم می کند چرا که درونی نشده است, شتابزدگی در تبیین شرایط موجود تنها به التهاب آن خواهد افزود , مهم اینکه بهترین تخصص شاعر در نداشتن تخصص است چرا که تنها در مکالمه ی شاعرانه است که هستی می یابد و غیر این اگر باشد شما با انسانی معمولی مواجه خواهید شد«.لوکاچ در پوشش آگاهی طبقاتی پرولتری ,مفهوم ادبیات به مثابه ی شناخت کلیت واقعیت را در نقد ادبی مارکسیستی وارد می کرد, و چنین برداشتی در حکم «کاربرد مجدد کلیت هگلی است
حال من توضیح می دهم که اینجا به این مفهوم خواهد بود که زبان می خواهد با ایدئولوژی آشتی کند به مفهوم گنجاندن ایدئولوژی در متن, بنا بر این زبان حامل ایدئولولوژی یا سیاست می شود یعنی زبان را به مثابه میانجی در نظر می گیردو در تاریخ شرکت می کند.....واین البته می دانی که نام دیگرش پسا فرمالیسم است.و حالا شما می گویید که شعر موج نو هم نه بلکه جلو تر از آن و با پرچمی در دست می گویید به پیش , انگار جنگ است و شما پیشتاز و اگر نامی غیر از اقلیت بر آن نمی نهید لطف کنید نام دیگری اختیار کنید , و مشخص است با چنین صف بندی انچه که در چهارچوب رادیکالیسم بومی جای نگیرد می شود اکثریت که من شخصا با آن مخالفم چرا که شما تعمدا مبحث را به آن سمت سوق می دهید
آنچه در شعر قابل اهمیت است کنش متقابل چندین ارگانیسم در برابر یک معنا ست , و بحث اساسی از همین جا آغاز می شود ......حال آنکه گرایش شما بیش از پیش به سیاسی بودن گرایش دارد تا هنری بودن یعنی در حوزه ی ژرف ساخت یک بنی بودن که شفافیت بیش از حد و سبکی بیش از حد متن را به یک بنی بودن سوق می دهد
در مورد کارنوالی بودن به عقیده ی من ما هم کارنوال داریم مثلا عزاداری که از شکل خنده به شکل گریه عرضه شده است و این که می گویی سوغات فرنگ است بسیار جالب است و این از همان ماهیت فئودالی یعنی سنتی بودن خرده برژوازی سرچشمه می گیرد ....وقتی راجع به ادبیات جهان صحبت می کنید باید از اشیاء جهانی صحبت کنید . مثلا شما اگر بگویید ـــ خرقه ــ یک انگلیسی نمی فهمد و شعر شما می شود ناسیونالیستی و اصلا سوال این است تحت چه عنوانی شما این نام را اختیار کرده ای که من هیچ رگه ی بومی در آن نمی بینم و جالب اینجاست بگویم تفاوتی ماهوی هم بین آنها با دیگر آثار نمی بینم و برای من خود متون بسیا ر ارزشمند تر از آنی است که شما نام می نهید و سیم خاردار بین خلقها می کشید و مرز تعیین می کنید. در جانی که می رود به سمت بی مرز شدن شما از ابتدایی ترین مسائل می گویید و تاکید هم دارید که بسیار پیشرفته است حال آن که ضد تاریخی ست و همان طور که گفتم آثار ارائه شده ربطی به نام بومی گری و رادیکالیسم ندارد و چرا به جای یک واژه ی فرنگی که خود مدعی هستید که چنان وچنان است از جایگزین فارسی آن یعنی پیشتاز استفاده نکردید؟
در مورد تعادلات سه جزئی از آقای محسن قانع بصیری نام بردید ...توضیح اینکه این مبحث مربوط به نیکوس پولانزاس و نئو مارکسیسم در شرایط پسامدرن است نه آقای محسن قانع بصیری و البته ایشان ترجمه ای از این اثر را البته نه به طور کامل در ایران چاپ کرده بودند
و اینکه گفتم وابسته به کار و سرمایه در مورد شخص مولف است چرا که در چهارچوب شما البته مولف باید خیلی چیزها را رعایت کند یعنی وضو بگیرد و شعر بگوید و یعنی اینکه ایدئولوژیک می شود و بستگی پیدا می کند به شرایط مولف یعنی اگر اوضاع سیاسی طوری باشد که امنیتش به خطر بیفتد یعنی مثلا برود زندان و اموالش را بگیرند خصلت ارتجاعی خود را آشکار می کند......و دیگر رادیکال نیست و این چه پیشتازی است که خصلت دو گانه اش همه چیز را به بازی میگیرد .........پیشتاز و آوانگاردیسم دیرسالی است که دورانش به سر رسیده است و حتی تفکرات مارکسیستی تند رو امروز در جوامع پیشرفته کاربردی ندارد و جالب است بدانی که بهترین ها را از هر مکتبی جمع می کنند و از میان ان چیزی بیرون می آید که بسیار کامل است نمونه نظام اداری و کشوری بلژیک که من در آن زندگی می کنم. یعنی از قوانین سوسیالیستی و کاپیتالیستی از هر دوی آن ها بهره برده است و حزب سوسیالیست اینجا دیگر خود را پیشتاز نمی داند بلکه پارلمان به پارلمان جلو می اید و در تلاش نهادینه کردن بهترین های سوسیالیسم است و حال بحث من بر سر نظام سیاسی یا اقتصادی نیست بلکه صرفا می خواهم در مورد ادبیات و صد در صد در مورد شعر و ترجیها با ذکر نمونه جلو بروم که امیدوارم در این مورد کمک کنی و با ذکر نمونه یک شعر به قول خودت بومی به تبیین ساختار آن بپردازیم از این دیدگاه که آیا بومی هست یا نه و غیره......
مهرداد فلاح6
مهرداد عزیز!
گفتم از این که داری می نویسی دیدگاه و حرف هایت را شادم. تو سال ها کم و بیش در هوای شعر نفس کشیده ای و تجربه اندوخته ای. من از حرف های تو در باره "ادبیات رادیکال بومی " که مازیار عزیز پیش کشیده ، بی تعارف دارم لذت می برم و حتا چنان است که انگار خودم دارم این ها را می گویم . این قدر به من نزدیک است
دم داریم !
بله ، واقعش این است که در نوشته ی مازیار ، ویژگی های برشمرده برای شعری که مقاله مدعی "دیگر " بودن آن است
این دیگر بودگی را بر نمی تابد. بسیاری اگر نگویم ( تمام موارد ذکر شده )پیش از این در شعر بوده و تازگی ندارد و نمی تواند خط فاصله ای بکشد بین این و آن
به هر حال ، من هم مثل تو بر این گمانم که در این رویکرد انگاری با منشی سیاسی رو به روییم.در حالی که مازیار ذهن و نگاه بس تیزی دارد و اصولن جانش خلاق است
..
آمده ایم که بمانیم؟
خواندیدنی " شعری ست که من به کسی پیشنهادش نمی کنم . نمی گویم این جوری بنویس. حتا گمان می برم که باز تولید شدنی نباشد . مهرداد فلاح در ادامه ی بازی هایی که شعر بر سرش آورده ، به این یکی هم دچار شده از سر ناچاری. من آن نیستم که بخواهم برای شعرم تعیین تکلیف کنم. بنابراین ، نمی توانم بگویم شعر بعدی که سراغم می آید ، چه شکل و شمایلی دارد . فقط این را دانسته ام که دوره ای دارد هر شعری در کار شاعر. همیشگی نیست. این که برخی می گویند فرم در شعر حالا منشی اتفاقی دارد ، به دید و تجربه ی من یکی هم درست می آید . البته ، این "اتفاقی" تا خودش را در گروهی از شعر عیان نکند کامل ، از سر شاعر دست بر نمی دارد
..
من قیچی بر نمی دارم دم دوره ام را ببرم!
مهرداد عارفانی 7
Radical یک توضیح را لازم می دانم رادیکال
به معنای ریشه و بنیاد واصل و ریشه ای /. بنیادی/ اصلی / افراطی /تندرو / وابسته به احزاب و دستجات تند رو/ ریشه ی جبری عدد و به معنای اجتماعی آن اصلاح طلب در زبان فرانسه می باشد / ریشه ی آن فرانسوی می باشد و رادیکالیزه به معنای تندرو کردن / رادیکال پولیتیسین به معنای سیاستمدار افراطی/ و رادیکالیسم به معنای بنیاد گرایی می باشد / که در اساس معنای پیشتاز را به خود می گیرد حال به این نقطه می رسیم که ادبیات بنیاد گرا در کنار ایدئولوژی بنیاد گرا چه می خواهد بگوید به ما؟
جهان از من نمی دانم چیزها آغاز می شود و نه من می دانم چیزها
به گفته ی میخائیل باختین
زمینه ی برون کلامی گزاره به سه بخش تقسیم می شود
1 /افق مکانی مشترک برای گفت و گو کنندگان / وحدت مکان مشهود
2 / شناخت و درک موقعیت , که آن نیز در مورد هر گفت و گو کننده مشترک است
3 / ارزیابی مشترک آنان از این موقعیت
حال باید دید این افق مکانی مشترک وجه تشابه اش در ادبیات به قولی رادیکال بومی با دیگر انواع در چیست و آیا پیشنهاده ی جدیدی در دست داریم تا به مدد آن به ارزیابی مشترک بپردازیم , بدین معنا که وجه تمایز کنش رادیکالیسم بومی در ارائه ی محتوایی جدید است یا فرمی دگرگونه و هر کدام این ها در کدام دسته بندی قرار می گیرد و آیا توازی فرم و محتوا به سمت رئالیزه شدن تا سر حد شفافیت , در متن پیش می رود و یا اینکه شبکه آشنا زدایی در این چالش زمانی به گمان من که مکانی اش نمی نامم هرچند که واژه ی بومی را بر دوش می کشد و طبیعتا باید مکانی باشد ولی این گونه نیست , غنایش در کجاست , چند پرده در غیاب نشانه ها به اعتدال جدید می رسد و استعاره ای بلند از ساختاری مجاز مرسلی به مثابه ی همجواری اشیاء و پدیده ها را عرضه می کند , سوال این است وجه تمایزش در چیست / والبته با ذکر نمونه / و باز هم باختین می گوید
آیا باید به این نتیجه رسید که در ادبیات , گوینده , شنونده و قهرمان برای نخستین بار گرد هم می آیند بی آنکه هیچ چیزی از هم دیگر بدانند یا افق مشترکی داشته باشند , یعنی این که هیچ نقطه ی اتکا و هیچ نکته ی ضمنی و مشترکی ندارند؟ اندیشه ی عده ای به این نظر گاه گرایش دارد
مسئله اینجاست که بسیاری بر این باورند که مخاطب می باید در خوانش اثر همپای نویسنده باشد یعنی در شرایط آفرینش اثر قرار بگیرد و درست در همین نقطه است که ادبیات اقلیت یک سر از از مخاطب خود جدا می شود و شروع می کند به صف بندی و مرز و مرز ومرز و آیا اکنون ادبیات رادیکال بومی یا ادبیات اصلاح طلب در وجه معنایی ان به زبان فرانسه و برداشت نادرست آن در زبان فارسی از کدام مرز &