mehrdad arefani mehrdad arefani مهرداد عارفانی jazma www.jazma.org havaye tazeh deklameh دکلمه music iran :link, :visited, :hover, :active

وبلاگ مهرداد عارفانی

          

 
            صفحه اصلی
   
  

ادبیات رادیکال

بزگرترین تراژدی عصر ما تراژدی تاویل است

پیام های شما جهت شرکت در این مبحث

 

 

 HTML قسمت اول

 

 PDF قسمت اول

 
قسمت دوم

مهرداد عارفانی

 

بخش دوم تحلیلی در مورد آثار رادیکال و همین طور رادیکال بومی به گمان من کمی پیچیده تر از قسمت اول خواهد شد , مولفه هایی بر شمرده شده از رادیکالیسم بومی  معلوم نیست  از چه منبعی  ، و از کجا  آ مده است ؟  یک نظریه ی تئوریک می باید بر اساس مولفه های پراتیک موجود و به پشتوانه ی ماقبل خود به روز شود , تا آنجا که در مولفه های چند گانه دقیق شدم   نظریه ی ایتالو کالوینو در کتاب شش یادداشت برای هزاره ی بعد را یافتم که  یکی از آن وجوه  شفافیت و سبکی بود و اما اینکه در شعر ارائه شده نمی توان هیچ گونه تغییری به وجود آورد گمان می کنم اینگونه نباشد

کنار من
روی تخت
آرام دراز کشیده است
و سینه اش
آرام آرام
بالا و پایین می رود
درست همین دیشب بود
مرا به همسرش معرفی کرد
اما
کدام زنی باور می کند
مردی
همکاری به این زیبایی داشته باشد؟

روی تخت
دراز کشیده است
سینه اش
آرام آرام
بالا و پایین می رود
دیشب
مرا به همسرش معرفی کرد
اما
کدام زنی باور می کند
مردی
همکاری به این زیبایی داشته باشد؟

 

و همان طور که دیدید بخشی نیز حذف شد بدون این که لطمه ای به اثر وارد شود ، با توجه به اینکه من امیدوار بودم که متن بهتری در این رابطه عرضه شود ، حال با متنی نه چندان شاعرانه می باید بحث را به پیش ببرم ، این گونه به نظر می رسد که درک شرایط جامعه ی ایران و ادبیات شعری  برخاسته از شرایط موجود دل مشغولی بسیاری از شاعران جوان است و اینکه ادبیات شعر امروز ایران می باید بازتاب شرایط سیاسی جامعه باشد ، بدون تحلیل مشخص از شرایط مشخص و صرف اندیشه انتقادی  به مثابه ی مولفه ی مشخصی معرفی می شود . حال آنکه باید اینجا عنوان کنم که تحلیل غیر مشخص از شرایط ناپایدار ، و عنوان نمودن این مقوله که جامعه ی ما جامعه ی پست مدرن نیست و در برزخ به سر می برد چرا که به لحاظ فن آوری تکنولوژی و روابط موجود در جامعه و سیستم بروکراتیک ما به ان درجه از رشد نرسیده ایم که بتوان گفت شرایط جامعه پست مدرن است تحلیلی یک باره گسیخته از شرایط  سیاره ای ست که در آن زندگی می کنیم !!!!

نکته اینجاست که مقوله ای که شما از آن تحت عنوان ادبیات رادیکال بومی یاد می کنید بخشی کوچک یعنی یک جزء از ادبیات شرایط پست مدرن است , چرا که پسا مدرن تنها یک شرایط گذار است , ادامه ی مدرنیته است به اضافه ی بحران هایش و پسامدرن را با یک جنبش ادبی اشتباه نگیریم که یک واحد زمانی ست ، واحدی زمانی که در آن معیارها در هم می ریزند و ارزش ها و ضد ارزش ها  در هم کوبیده می شوند , واحدی زمانی ست که می گوید دوران آوانگاردیسم به سر رسیده است و جنبش  های چریکی و پارتیزانی نیز در جهان بر طبق همین شرایط به فوروم ها می پیوندند و  در فضای فوروم جهانی خواسته های خود را مطرح می کنند . مثل درک شراط اجتماعی و سیاسی برزیل و تحقق فوروم اجتماعی پورتو آلگر و موفقیت آن .

فوروم فضای دیدار باز با هدف تعمیق نظریات ، بحث نظری دمکراتیک، فورموله کردن پیشنهادات، تبادل تجارب در محیطی کاملا آزادانه و جمع بست برای جنبشهای جامعه مدنی که مخالف نئولیبرالیسم و تسلط سرمایه وتمام اشکال امپریالیسم هستند و درجهت ساختن جامعه ی جهانی بر پایه نوع بشر حرکت می کنند است.

آلترناتیوهای پیشنهادی فوروم اجتماعی جهانی در برابر روند جهانی سرمایه داری  است که زیر فرمان شرکت های چند ملیتی ودولت و نهادهای مدافع آن قرار دارند. هدف آلترناتیوهای فوروم ارزش دادن به جهانی شدن همبسته در مرحله نوین تاریخ بشری است که بر پایه حقوق جهانشمول بشریت، شهروندان همه ملیت ها، رعایت محیط زیست و تشویق نهادها و نظام های دمکراتیک جهانی که در خدمت عدالت اجتماعی و قانونیت و استقلال خلق ها قرار دارد.

حال در چنین شرایطی از فروم جهانی و نگاه بین الملی به سیاره ی زمین و اینکه سرزمین من زمین است با تمامی انسان هایش آیا  مجادله در باره ی بومی گری به عنوان تنها آلترناتیو شعر دموکراتیک می تواند کارساز باشد ؟ این که می گویم آلترناتیو دموکراتیک در شعر  بنا بر دیدگاه معترض دوستانی ست که  فضای شعر را با فضای بیانیه یا مقاله یا کار سیاسی اشتباه گرفته اند و متون شعری را به حداقل آن نزول می دهند و با ارائه ی جزمی ترین و سکتاریستی ترین مقولات ذهنی سعی در باوراندن این نکته دارند که شرایط جامعه ی ایران اکنون برزخ است و نه مدرن ونه پسا مدرن  !!!!!

باید گفت که پسا مدرن حاشیه ای بر مدرنیسم است وحتی نقدی بر مدرنیسم نیز محسوب نمی شود  مهمترین نکته اینجاست که در هنر مدرن  هنرمند در زمان آفرینش اثر هنری با دخالت ذهن در اثر و فرآیندهای چند گانه ی آن به سراغ اثر می رفت و بسیاری نیز سعی در بازتاباندن دریافت های تاویلی خود در اثر داشت و در واقع مولف در فضای اثر حرف اول را می زد و ناهنجاری های اجتماعی و همینطور رفتاری و غیره را به راحتی در متن وارد می کرد .... ؛؛  حال آنکه در شرایط پسا مدرن اثر بسیار مهمتر از نیت مولف است و از همان آغاز آفرینش مولف در حاشیه قرار می گیرد به همان اعتبار که پسا مدرن در حاشیه ی مدرنیسم قرار گرفته است...جامعه ای که به دنبال فرهنگ و عدالت بود مدرنیست بود اما در شرایط پسا مدرن ما هم حقیقت را یافتیم و هم با عدالت آشنا شدیم و هم بی عدالتی را شناختیم و به این اعتبار پژوهش در باره ی آن متوقف شده است .

 

حامد رمضانی

با سلام به مازیار عارفانی عزیز

پیش از هرچیز باید بگویم همین که یک مقاله توانسته است چنین امکان گفتگویی را ایجاد کند بسیار مثبت است. امکان  بررسی مجدد مفاهیم و فربه شدن این مفاهیم در ذهن، فایده کمی نیست.
از آنجایی که نوشتید این بحث بیشتر پیشنهادی است تا انتقادی، باید بگویم نگاه برزویه فرخ سیر در این مقاله معطوف به ماهیت رادیکالیزم و بومی گرایی در زبان بود و آنچه از نوشتار شما بر می آید موضعی خارج از زبان و  گاه حزبی ...از آنجایی که در مقاله مولفه های ادبیات رادیکال بومی به استقلال متن توجه داشتید، آن تعریف از رادیکالیزم و بومی گرایی به نظر  با نگاه زبان محور و مستقل در تعارض است. یعنی متن رادیکال مورد تعریف شما تا زمانی که در اقلیت قرار دارد می تواند برای خود موضع رادیکال (آن هم با تعریفی حزبی) قائل باشد.(رجوع شود به مولفه چهارم)
مسئله دیگر عبارت نشانه کلیدی در مولفه سوم است. آیا آین تاکید بر کلیدی بودن نشانه مجالی به آزادی مخاطب در خوانش متن(و آزادتر اندیشیدن و آزادتر نوشتن) و امکان شدن های گوناکون را می دهد؟ وآیا متن ونشانه را به سوی نوعی استبداد مولف نمی برد؟ در واقع مخاطب با نشانه هایی روبه رو می شود که در مورد کلیدی بودن آنها پیشاپیش تصمیم گیری شده وآیا اینها با استقلال متن از جهان بیرون  و ان آزادی در تعارض نیست؟
هرچند در مولفه پنجم اشاره ای معطوف به زبان در تعریف محافظه کاری و رادیکالیزم به چشم می خورد در بسیاری از سطر ها این موضوع کم رنگ و گاه بی رنگ است. حال سوال این است که موضع شما در نامگذاری معطوف به زبان است یا متوجه تعاریف سیاسی و جامعه شناختی؟ با توجه به اینکه گونه گونی ژانر های ادبی در تفاوت های ساختاری و زبانی شکل می گیرد . سوالم را تکرار می کنم : ادبیات رادیکال بومی مورد نظر شما در موضع انتقادی و طبقاتی اش رادیکال است؟ یا در تقابل با ساختار های موجود در خود متن به این تعریف می رسد؟

با سپاس

 

برزویه فرخ سیر

به نام خدا

دستهايي داري مثل نان گرم

چرا دوستت نداشته باشم

                                     "جاهد ايرقات"

 

 

با سلام خدمت آقاي عارفاني

 

بامقاله ی شما با عنوان ( ادبيات راديكال بومي ) مدت ها قبل از طريق دوستان وب گرد برخورد كرده بودم اما به دلايل متعددي فرصت نشده بود تا عميقا به مطالعه ی آن بپردازم تا اينكه كارهاي دوستان عزيزي از جمله خالق گرجي ، احسان رستمي و حامد رمضاني را از جمله آثار "راديكال بومي " شمرديد و اين خيلي بيشتر از خيلي برايم جالب بود. به سراغ مقاله رفته و يادداشت هايي برداشتم كه بخشي از آن شامل موارد زير است .

 

در ابتدا بايد اشاره كنم كه به هيچ روي قصد كوچك جلوه دادن مقاله ی آقای عارفاني را ندارم، زيرا نفس انجام ديالوگ در فضاي ادبيات بسيار ارزشمند است و نوشتن اين متن خود گواهي است بر موفقيت آقاي عارفاني در ايجاد يك گفتمان بين دو پايگان هستي شناسي مختلف كه مطمئنا ادامه ی اين گفتمان باعث ايجاد پايگان هاي جديد تري خواهد شد.در ضمن من در اين متن تنها به بررسي مقاله ی آقاي عارفاني مي پردازم و به هيچ يك از شعرهايي كه ( درست يا نادرست ) به اين جريان منتصب شده اند فكر نمي كنم.

 

وقتي سيزده مؤلفه ی معرفي شده به عنوان مشخصات ادبيات راديكال بومي را به عنوان حركت جديدي در ادبيات  كنار هم مي گذارم ، با كودك بسيار بزرگي مواجه مي شوم. كودك ريش و سبيل داري كه نه تنها حرف مي زند و راه مي رود بلكه ردپايش را مي توان از گلستان سعدي تا همين آخرين شعر شنيده شده از مثلا احسان رستمي و حامد رمضاني پيدا كرد.

 

وقتي در ادبيات صحبت از حركتي جديد و متمايز از جريان هاي پيشين مي شود ، من فكر مي كنم منظورمان به دنيا آمدن كودكي در حوزه ی تئوريك و پراتيك مي باشد. كودكي كه مطمئنا ناخودآگاه گسترده تري از خودآگاه دارد. كودكي كه هم خود پذيرنده ی امكان هاي متعددي است و هم پيشنهاد دهنده ی امكان هاي متعدد كه مطمئنا هرچه بزرگ تر مي شود از ناخودآگاهي و شگفت انگيزي اين امكان ها كاسته مي شود. اكثر مؤلفه هاي برشمرده براي ادبيات راديكال بومي داراي چنين خصيصه كودك گونگي نمي باشد. درواقع ما با اكثر اين مؤلفه ها در موضع شدن مواجه نيستيم ، بلكه در موضع بودن و هستن مواجهيم كه اين ويژگي باعث مي شود ناميدن راديكال اين مو لفه ها عجيب به نظر برسد.

 

اين را خوب مي دانم كه هيچ چيز جديدي در جهان و جود ندارد اما به اين نيز همانند " ايهاب حسن " معتقدم كه : " اراده قدرتي در نام ها _ همچنان كه در افراد يا متن ها _ هست كه يك اصطلاح تازه براي مبلغانش در زبان مي گشايد. "

 

بيايد نگاهي به تعدادي از اين مؤلفه ها بيندازيم تا ببينيم آيا اين نام توانسته چنين فضايي در زبان بگشايد.

 

مؤلفه ی اول ، سادگي و شفافيت : اين ويژگي نخست يكي از فاكتور هاي اصلي مكتب كلاسيك سال 1660 فرانسه است. كلاسيسم فرانسه ( من روي پسوند فرانسه تاكيد دارم ) در به كار نبردن اصطلاحات غير مصطلح بسيار سخت گير و معتقد به زباني واضح و روشن بود. زباني به دور از معماري هاي غير ضروري و اضافي كه تنها براي تزئين و متحير كردن مخاطب انجام مي شد. ولتر با بيان اينكه " هيچ چيز بي فايده اي نبايد گفت " ، زبان را به سوي نوعي گفتمان شفاف سوق داد، يعني درست برخلاف زبان باروك كه زباني پر از  معماري هاي روساختي و زيرساختي بود. بنا براين مؤلفه ی اول مولفه ی جديدي، نه در حوزه تئوريك و نه در حوزه پراتيك، نمي باشد.از طرف ديگر وضوح و سادگي ويژگي ذاتي زبان نيست بلكه يك ويژگي نسبي است. يعني زباني كه در دوره اي به عنوان زبان واضح شمرده مي شود ممكن است كه در دوره ی بعد به عنوان زبان فاخر قلمداد شود و يا در يك دوره نيز ممكن است اين اتفاق بيفتد و مخاطبين مختلف تصميمات مختلفي بگيرند. بنابراين اصولا نمي توان گفت كه وضوح وسادگي ويژگي دروني يك متن است بلكه، اين ويژگي مابين مخاطب و اثر معنا مي يابد. همانطور كه آراي لونگينوس در ارتباط با سبك فاخر خود محورانه به نظر رسيده و بيشتر تاثري بوده تا معياري ، آقاي عارفاني نيز نمي تواند بگويد مؤلفه ی اول متن من وضوح و سادگي است، زيرا او نمي تواند به تنهايي اين ويژگي را براي متن خود قائل شود.

 

مؤلفه ی دوم ، روايت منسجم : انسجام روايت وبژگي قابل اعتنايي است، زيرا حداقل باعث توليد متني قابل قرائت مي شود و مخاطب را از شر خروارها متن غير قابل قرائت به بهانه معناگريز شدن خلاص مي كند. اما نكته اي كه وجود دارد اين است كه در سطر سوم اين مؤلفه، آقاي عارفاني مي گويد كه شعر راديكال بومي به دليل حضور كاراكتر، از زمان  ومكان خاص آغاز و در زمان و مكان خاص به پايان مي رسد. سؤال مي پرسم : آيا مكان و زمان تنها داراي سطح اند يا داراي بعد و حركت نيز مي باشند؟ آيا تنها حضور كاراكتر در متن باعث ايجاد زمان و مكان خاص يا غير خاص كه داراي بعد و حركت هستند مي شود؟ و اگر جواب مثبت است در اين صورت مگر ما  در افسانه هاي هومر داراي كاراكتر نيستيم؟ يا در شاهنامه؟ پس غير قابل باور است كه وارد شدن كاراكتر را در شعر تنها مختص به شعر راديكال بومي بدانيم.

 

به عقيده من مكان يعني حجم و زمان يعني بعد ، تنها به دليل وجود كاراكتر ايجاد نمي شود. ما در نقاشي هاي مصري چند هزار سال قبل از ميلاد مسيح شاهد حضور كاراكتر هايي هستيم اما در هيچكدام از اين تصاوير زمان و مكان يعني بعد و حجم وجود ندارد. اين دو مؤلفه بعد از كشف تكنيك كوتاه نمايي اجزاء تصوير وارد بوم نقاشي شد. من نمي خواهم براي تكنيك نقاشي معادلي در ادبيات بسازم اما مطمئنا آنچه باعث ايجاد مكان و زمان خاص يا غير خاص و حجم و بعد خاص يا غير خاص در متن مي شود چيزي نظير اين تكنيك نقاشي يعني كوتاه نمايي اجزاء تصوير مي باشد.

 

مؤلفه ی سوم ، كليدي بودن تمام اجزاء متن : اين مؤلفه بيانگر نوع رابطه ی بين اجزاء متن مي باشد و نشان مي دهد كه اجزاء متن راديكال بومي به يكديگر كمك مي كنند. نوعي ذهنيت سياست مدرن ، فلسفه مدرن  و زيبايي شناسي مدرن در اين نگاه وجود دارد كه باعث مي شود كه نتوانم خودم را قانع كنم كه با اتفاقي جديد در حوزه ارتباط اجزاء متن مواجهم. از آنجا كه مطمئنا آقاي عارفاني معتقد به متن ديكتاتور و نشانه ی ديكتاتور نيستند ، من اگر به جاي ايشان بودم نوع رابطه بين اجزاء متن را تغيير مي دادم تا به جاي اينكه به هم كمك كنند همديگر را كامل كنند. زيرا تفاوت زيادي وجود دارد بين متني كه در آن تصاوير و اجزاء به هم كمك مي كنند با متني كه در آن تصاوير و اجزاء همديگر را كامل مي كنند. من حالت دوم را ترجيح مي دهم زيرا فكر مي كنم در حالت دوم متن مستعد " شدن " هاي زيادي است اما در حالت اول يك " شدن " وجود دارد.

 

مؤلفه ی چهارم ، حوزه ی انتقادي : ظاهرا اين مؤلفه توضيح دهنده راديكال بودن شعر راديكال بومي است. آقاي عارفاني معتقدند اين شعر به دليل اعتراض به شرايط موجود و حضور كاراكتري پرسشگر ، ناآرام و معترض شعري راديكال است. آيا به راستي وجود كاراكتري عصباني با لحني معترض ، شعري راديكال توليد مي كند؟ اگر اينطور است بايد به تمام شعرهايي كه در آن راوي زن است شعر زنانه گفت يا به تمام شعرهايي كه در آن راوي كودك است شعر كودكانه گفت يا به تمام شعرهايي كه در آن راوي عمل اروتيك انجام مي دهد شعر اروتيك گفت...؟

 

جواب من " خير " است. زيرا تنها حضور راوي زن باعث ايجاد شعر زنانه نمي شود ، بلكه زباني زايا، متكثر و غير مقتدر يا غير مردانه متني زنانه به وجود مي آورد و يا تنها بازنمود سكس توليد شعر اروتيك نمي كند ؛ در چنين شعري بايد رابطه اي شهواني بين كلمات وجود داشته باشد . يعني مهم تر از راوي جفت گيري كلمات با يكديگر است. آقاي عارفاني راديكاليزم شعر را بر اساس نوع رابطه ی متن با جهان پيرامون تعريف كرده اند كه بيشتر يك تعريف حزبي است تا تعريف شعري. به اعتقاد من در اين مورد بايد جهان متن خود تصميم بگيرد و خودش شناسنامه اش را صادر كند. درست است كه متن راديكال متني معترض است اما اين اعتراض نتيجه ساخت اثر است؛ متني كه در وهله اول به خود معترض است و پايگان هاي هستي شناسي خود را نه به صورت همگرا بلكه به صورت واگرا در همنشيني ناهمخوان كنار هم قرار مي دهد. بحران و انهدام ساختار ها از خود متن ، بدون در نظر گرفتن گرايش حزبي  مخاطب شروع مي شود و ناگهان مخاطب را در معرض بمباراني از نشانه هاي تهي شده قرار مي دهد. چنين متني مي تواند در دوره هاي زماني مختلف استقلال انرژي خود را حفظ كند ؛ كه در غير اين صورت متن ما متن راديكال نيست بلكه متني درباره راديكاليزم است ، همانطور كه بسياري از متن هاي ما زنانه نيست بلكه در مورد زنان است يا اروتيك نيست بلكه در مورد اروتيك است.

 

مؤلفه ی نهم ، جزئي نگري : اين مؤلفه از جمله مؤلفه هاي بسيار جالب عنوان شده در اين مقاله مي باشد. اما نكته قابل توجه اين است كه ظاهرا بر اساس اين مؤلفه هم شاعر دهه هاي گذشته و هم شاعر راديكال بومي نهايتا به دنبال يك چيز هستند : جادوگري با زبان . كه اولي با كلي گويي مي خواهد جادو گري كند و دومي با جزئي نگري. اگر شاعران دهه هاي گذشته به دنبال جادوگري بودند شايد چندان باعث تعجب نشود اما اينكه شاعران راديكال بومي نيز به دنبال جادوگري هستند خيلي عجيب است. ايكاش آقاي عارفاني سطر آخر اين مؤلفه را به اين گونه تصحيح كند :  " شعر راديكال بومي به وسيله جزئي نگري _ به جاي جادو زايي _ جادو زدايي مي كند و به سمت متني فابل قرائت و در عين حال غيابي مي رود. "

 

مؤلفه ی دوازدهم ، بومي گرايي : آقاي عارفاني قرار است دراين مؤلفه ما را متقاعد به بومي گرايي شعري كه آن را راديكال بومي ناميده نمايد. اما به اعتقاد من همان طور كه در اثبات راديكال بودن شعر مورد نظرش دچار شك  شديم ، در اثبات بومي گرا بودن آن اين شك پر رنگ تر مي شود. نويسنده با اين سطر كه " حضور خرده فرهنگ ها، خرده روايت هاي فرهنگي، برداشت هاي ويژة منطقه ای از مفاهیم، طرز نگرش ها و عکس العمل ها نسبت به یک بحران، تغییر، حرکت یا ... " بومي گرا بودن متن خود را براي ما توضيح مي دهد.

 

نكته اول اينكه : وجود سه نقطه ( ... ) در پايان اين سطر بسيار عجيب به نظر مي رسد. آيا بدين معنا است كه مي توان اين سطر را همچنان ادامه داد و به دلايل بومي بودن اين نوع متن اضافه كرد؟ من فكر نمي كنم وجود سه نقطه ( ... ) در پايان سطري كه قرار است بيانگر ويژگي هاي مجزا كننده نوع خاصي از نوشتار از نوشتار هاي ماقبل خود باشد اصلا قابل قبول و منطقي باشد. اما نكته دوم اينكه : ما در هر نوشتار داراي دو بخش مي باشيم :   1_ ابزار نوشتار     2_ سطح نوشتار. دلايل عنوان شده در اين مؤلفه مبني بر بومي گرا يودن اين نوع متن تقريبا همگي در حوزه ابزار نوشتار قرار دارند. خرده فرهنگ ها،  برداشت هاي ويژه منطقه اي و خرده روايت هاي فرهنگي همگي ابزار نوشتار هستند و در اين حوزه چندان بين شما از شهسوار با نويسنده اي از آفريقا تفاوت وجود ندارد. به عبارتي به صورت خودآگاه و ناخودآگاه بخشي از ابزار نوشتار نويسنده مربوط به جهاني است كه در آن زندگي مي كند. همانطور كه امبرتو اكو مي گويد: " در هر سرزمين روشي كه در ساختن و پرداختن فرم هاي هنري به كار گرفته مي شود، روش نگرش علوم يا فرهنگ معاصر آن سرزمين به واقعيت است. " كه بنا بر اين تعريف تمام متن ها به صورت خودآگاه يا ناخودآگاه در حوزه ی    " ابزار نوشتار " بومي هستند اما در حوزه ی دوم كه سطح نوشتار مي باشد، مسئله بسيار متفاوت است. شما ممكن است از ابزار هاي بومي استفاده كنيد اما سطح نوشتار شما بومي نباشد و يا بالعكس از ابزارهاي غير بومي استفاده كنيد اما سطح نوشتار شما بومي باشد. درواقع در اين حوزه شكل ارتباط بين ابزار هاي موجود در متن نوع لهجه ی شان را مشخص مي كند. براي مثال فروغ به دليل سطح نوشتارش تبديل به يك شاعر شهرنشين مي شود نه به دليل ابزار نوشتارش. ايكاش آقاي عارفاني در حوزه ی دوم يعني " سطح نوشتار " دست به آناليز متن مي زد تا برايمان مشخص كند كه چرا شعر مورد نظرش بومي است.

 

در ميان مولفه هاي ديگري كه به آنها پرداخته نشد بعضي بسيار قابل توجه و اعتنا هستند، مثل : بي واسطگي، زمانمندي روايي، طنز كنايي، وبه ويژه پتانسيل پيوستن به شعر در حال گسترش، كه مي توان در ارتباط با آنها دست به طرح مباحث جديد و كاركردي زيادي زد. اما جاي تعجب است كه چرا نويسنده از پتانسيل موجود در راديكاليزم و بومي گرايي در طرح اين مؤلفه ها استفاده نكرده است؛ اميدوارم اين اتفاق بيفتد.

 

اما اگر بخواهم به آن سؤال ابتدايي، يعني اينكه آيا اين نام يعني " شعر راديكال بومي " مي تواند فضايي براي مبلغانش در زبان باز كند جواب بدهم، ميگويم آري، به شرط اينكه بازبيني دقيقي در مؤلفه هاي عنوان شده انجام بگيرد تا شاهد استقرار نوعي نگاه تازه براي ايجاد فضای شدنِ گسترده اي در ميان مؤلفه ها باشيم.

 

از آقاي عارفاني براي ايجاد امكان اين گفتگو صادقانه تشكر مي كنم

 

مازیار عارفانی

سلام بر همه
بسیار خوشحالم که چنین فضایی ایجاد شده تا در گفتگویی سالم با خیلی ها نظراتم را مطرح کنم و نظرات دیگران را نیز بشنوم. نظراتی که من مطرح کردم وحی منزل نیستند و این کاملا مشخص است. بارها گفته ام و باز هم می گویم انچیزی را که به ذهن ناقص من خطور کرده است و در آثار بعضی از دوستان دیده ام تا حدی تئوریزه کرده ام و شاید این تئوریزه کردن خالی از اشکال و ابهام نبوده است.امروز خوشبختانه با نظرات سازنده ای در اینباره مواجهم که مرا عمیقا به فکر واداشته است. آدم متعصبی بر روی یک حرف نیستم و نمی گویم فقط حرف من درست است. کمااینکه مثلا انتقادات فرخ سیر را با جان و دل تا حدود زیادی( و نه تمام ان را) پذیرا هستم و معتقدم او بیش از اینکه نقد کند برای مقوله ی ادبیات رادیکال بومی پیشنهاد دهنده بوده است. من این نوع نقد سازنده را پذیرا هستم و معتقدم شیوه ی خوبی ست. اما بعضی از دوستان از بن و پایه و ریشه همه چیز را غلط می دانند که بنده واقعا نمی دانم با آنان چگونه گفتگو