...استعاره ای از انار و زندگی...
صدای بوق ها و شادی ها
ماشين ها با چراغ های روشن
عطر گلاب و بنفشه ها
آنگاه٫تو رقصيدی و کاميون ها عيد را حمل
می کردند
برای تو آهنگ هايی بود گل ريزان شده از
آسمان
جهان را سوت می زدی در خيابان ها
که روييدند
ناگهان
در قلب تو
پرچم ها
دستها و پاهای تو بيست ساله بود و
در جهانی قدم می زدی که پاسخی نداشت
...ديوارهايی با لکه های
انار
هر صبح برای ديدار آفتاب
در مربعی کوچک تکيه ميدادی
...چشم ها يت٫بهترين کتاب جهان را می بستی
که طرح چهره ات بود با سايه هايی راه راه
بر جلدش
صدايی از حياط می آمد
بی گمان صدای برخورد بال فرشتگان نبود
بی گمان صدای کودکان نبود در چهار شنبه
سوری
بی گمان صدای شليک توپ نبود در سال نو
تو
تو تنها سيب ها را قسمت می کردی
که با تابستان مخفيانه امده بود در جهان
تو
پانزده نفر يک سيب را می خورديد
باغ های ميوه روان می شدند در خواب
هايتان
و درخت های سيب
در چشمها می روييد
آبياری شده با اشک ها
بيدار که می شدی
درختان بر زمين افتاده بودند
از باغبانی ميگفتی
و اينکه می توان ميوه هايی پرورش داد
که هر کدامشان
پانزده هزار نفر را بسنده باشد
ديگران می خنديدند و
...تو همچنان اصرار ميورزيدی که می توان
همه پنجره ها را باز می خواستی
می گفتی:هر آن امکان اتفاقی هست
بر جاده رويايت چشمان تو را بستند
در جهانی قدم ميزدی که پاسخی نداشت
هر غروب برای ديدار آفتاب
در مربعی کوچک قدم می زدی
حرف می زدی ٫حرف می زدی
هيچکس نمی فهميد چه می گويی
هيچکس آسمان را نميديد
که در چشم های تو مخفی ميشد
و شب ها سقف را آبی می کرد
چشم هايت آزاد شدند تا ببينند پدر را و
مادر را
و دوستانت با خاطراتشان از سربازی
بدون دست ٫بدون پا
با حلقه های نامزدی در جيب
چراغ های جشن
چون رشته های مرواريد و...
فشفشه ها از اندام شب سا طع بود
پيش از اين
يال خون آلود البرز از رگانت گذر کرده بود
بزهای کوهی ديده بودند
همدوش آفتاب دويده ای بر گرده های افق
صدای بال کبکها پاييز کوهستان را هراساند
شصت چشمه خشک و صد و هشتاد تير تلگراف
شناسنامه تو بود
ستارگان را نمی شد شماره کرد
پرچم به پرچم جهانها شبيه همند
اکFBدم ميزنی ٫در رنگ ٫در نور ٫در نئون