
شقایق زعفری
?...
به
قشنگی اسبهای سیاه،اسبهای سفید
نه
مثلِ سواری که همیشه می خواهد،سواری بگیرد
مثلِ
یک اسب باخته ام
پاهایم
از این همه باختن خودش را به فلجی مطلق بخشید
شاید
بیماری چشمگیری که سالی ازسالها،رنگی از اِم اِس گرفت.
رها
شد در گور
اشک و
نامه هایی که باید می نوشتم و نوشتم
کنار
قرآن،پر از سهم خاک خوردگی خانه و به بهانه کودکی هایی بزرگ،فکر می
کردم می خوانَد
او می
خواند
همیشه
می خواند.
خواب
می دیدم،فردا تعبیر می شوم
تعبیر
تمام گناهان
هیتلر
را بیشر از او دوست داشتم،وقتی تنم نقاشی شلاق می شد از دستان مردی
که آگر چه هیتلر نبود،اما هیتلری را خوب می دانست
فتح
کرد
تمام
خودش را فتح کرد،در همین خانه با من،خاطراتم،کودکی ام
آینه
ها را پر گریسته ام لبالب!
و
خوب سرازیر شدم از دهان خودم
دیگر کسی مثل من آوازهای شبانه اش را در ولگردی های خاطراتش درو
نمی کند
تو
خیال می کنی که فکر می کنی
تو
خیال می کنی غذا می خوری،راه می روی
تو،زنده نیستی،حتی نمرده ای
تسلیم در بی قانونی تنت
تسلیم صلح نامه های اجباری
چرا
که همیشه از جنگ می ترسیدی
خانه
ها آوار می شوند،خاطرات
خاطراتی که هشت سال تمام تعطیل و دریا،سکونت یافته آرامش خیالی
دخترکانی می شد پر هوس و مَنی وَرای تمامِ من های ساحل نشین،جایی
دیگر،دور تر از مرزهای خیالی ذهنم جان می داد
دستانم جیغ می کشد
نه!!!!!!!!!!
نمی
نویسم
در
نوشتن های روزانه ام غرق می شوم
اینجا
شهر گریه های من است
شهر
روزهای بارانی و آفتابی ام
سالیان سال باخته ام
چگونه بگویم،هستم
چگونه این جاده های بی شکل را مارپیچی نروم و برسم به جایی که باید
باشم
خانه ام،اتاقم،ظرفهای نشسته
شلختگی های روزمره
و
حبس شوم
زیر
آسمانی که می خواهد بزرگ باشد و نیست
سَرم را بر می گردانم،دریا
سُرم را برمی گردانم،کوه پل دیوار
حبس
شده ام و خوب می دانم اینجا شهر گریه های من است.
|