شهرزاد

   
پیوندها آرشیو

دکلمه شعرها

ترجمه شعر جهان

کتابخانه

شعرهای این دفتر صفحه اصلی
   
 

 

 شهرزاد

کبری امین  سعیدی

این چند شعر زیر آوار سال ها ی سیاه ادبیات خاک خورده است

باور کنیم شاعر زنده است

می تپد

«مهرداد عارفانی»

با سپاس از شاعر ارجمند خانم مینونصرت به خاطر جمع آوری و ارسال آثار

 

 زنانه ها

 

بیاد ماندنی هستی

زمانی که بزیر

آواز فریادت

تنت دفن خواهد شد

وقتی تمام کبوتران

از تنت پرواز کردند

دیگر جائی برای نشستن نبود

شاهد چشم تو

بینائی من است

تو که هر روزت آواز قناری است

هزاران گرگ

در بیشه های متروک

سرزمینهایت

خانه ات را رو به دریا

می برند

که من مشعل باشم

میان دو دندان سفیدت

که برویم برف باشد

و لبخندت

 

 

حرف اول

 

در مرگم بود

که قاری ها

شرارتهایم را

می خواندند

گفتم دو باره آمدم

آخرین شرارتم

بر بدن زبان

قاری ها بود

که آرزویشان

مردن من

است

 

 

زنانه ها

 

صدای انفجار

در میان

آخرین دریاچه ی زمین

فقط کودکی را که در یک

اعلان شیر بود

بگریه انداخت

دیگر صدای قلب من

از انفجار جنگ

بیشتر است

سایه ی تو

برای آنکه دنیا تنها نباشد

کافی است

و سایه ات آبها را تبخیر می کند

که آسمان ابر باشد

و زمین یک

روحانی

که زیر سایه ی ابری تو فریاد تشنگی می زند

بر گیسوان مردانه ات

همهمه ای مذهب من

جاری است

 

حرف چهارم

 

دیگر در پناه جنگل

درخت نیست

جنگل شب را نمی داند

رازی برای درخت

نیست

خاک جنگل را برای پنهان کردن

باور دارم

شما مرگ را باور مکنید

من قصه را میدانم

دورترین را

سخت ترین میپندارم

آسمان چقدر نزدیک است

 

 

سفر اول

1

 

اسبم را زین کرده ام

صدای سمش بروی چمنهای یخ زده

صدای قصه بود

در قصه برف بود

اسب بود

گریه ی طفل بروی زمینهای بایر

 

2

 

اسبم را زین کرده ام

در این سفر

گونه هایت را بیاد می آورم

در گرماگرم خوب غم

در اسارت ساقه

صدای چکیدن خون از سقف

بیشتر از قتل و عام کبوتران بر بام است

تنها راه را اسب می داند

3

اسبم را زین کرده ام

شروع دریا از خانه ی توست

بیمارم

هوای خوب

زمین خوب

صدای سم اسبم را بخاطر میآورد

در این خوبیهای فراوان دو خرما دارم

به اسبم تعارف میکنم

با دو خرما سفر میکنیم

گونه هایت را به یاد می آوردم که برویش

اسرای بی اسب را می بردند

شب

گردهای بی حس

آواز نظامی می خواندند

اسبها را گرفتند

مسافران را شلاق زدند

اسبها رمیدند و بسوی صحرا رفتند

یالهاشان چیده شد

صحرا را یالهای سیاه شب کرد

در شب بود که من رمیدم

و در سیاهی یالها

اسبم را صدا زدم

صدای سمش بروی چمنهای یخ زده

صدای قصه بود

  4

چرا سردار به تنهائی

در میان صحرا

بروی یک صندلی چرخ دار

نشسته است

دیگر صدای آواز نظامی نیست

صدای شیهه ی اسبهای فرای است

چمن خوب

تا تو هزاران سال راه است

با مشگی از باران بر ترکم

و دو خرما که از آن است

رها می شوم

سفر آغاز می شود

6

چمن خوب

تا تو هزاران سال راه است

گونه هایت را بیاد می آورم

که هزاران اسب وحشی

بر آن کوچ میکردند

صحرا روشن می شود

اسب را در روشنائی گرفتار میکنند

روشنی از یک ستاره است

که بر صحرا به دار آویخته اند

ستاره را می شناختم

یک اسب بود

با یالی از ابریشم

سمی از چوب کهور

و دمی از مژه های فراوان

آهوان تشنه

7

اسبم را زین کرده ام

و بیاد  می آورم

کوچندگان تشنه را

مردی آب می خواست

زنی شیر میداد

کودکی نان را بغل کرده بود

و ازگرسنگی

مرده بود

                                                          چه میشد اگر برای دو نفر

                                                           یک اسب بود

                                                       و در روشنائی

                                                       اسب شهید

                                                       تا چمن های خوب

                                                       میتاختیم

                                                       گونه ات دیگر دور شده

                                                       و سایه ای از بوسه ی شاهزاده

                                                       آنرا پوشانده است

                                                     اگرگونه ات را

                                                     نبینم

                                                      گنا اسب نیست

                                                      سایه ی بوسه است

10

بدنبال صحرا دریاست

و می دانم

شروع دریا از خانه ی توست

موهایم بلند است

به بلندی یال

اما به بلندی شبهائی که بی راکب

اسبهای وحشی را می تاختم نیست

 

سفر دوم

 

به ایل آمده ام

به قومت

به ژرف قومت

به تبارت آمده ام

به تبارت که از

پیشینیان نبوت است

ما گفتیم در این بودن

شک هرزه ای بد کاره شد

آنها گفتند قومت

فراموش می شود

آنها نمی دانستند خون کودکی فرزندان تبارت

در من سرگردان بود

رگهایم بنفش می شدند

رگهایم ستونهای

استقامت می شدند

آنها نمی دیدند

تبارت در من جاری شد

سبز شدم

گیاه شدم

کودکان ایلت که معنای

شهامت و

بزرگی اند

درهای سپیده را

که حریر نماز بود

که هرم یاس بود

بمن سپردند

و آمدم تا لحظه ی

آمدنها

آمدم

و حالا کجاست

کسی که

به نخستین

آمدن من

شک کند

آمده ام به ایلت که آبه های نجابت است

 

حرف آخر

 

اگر تن مهاجرت به نان نمی کرد

آزادانه

در یک بوته

می نشستم

و در دیواری سبز

خانه ای برای

خواب می کشیدم

و گندم را

چون یتیمی نوازش می دادم

تو ای پسر بزرگوار

سرزمینی شعر را

چگونه مخفی کرده ای

که من بوته ی ناچیز سرزمینت

چون گل یاس غنی شده ام

گلهای یاس در صبح

ذهنت

پیغمبران را به طراوت می خوانند

و تو دستهایت را

در گلهای یاس شستی

و پیراهن پیغمبر را

به دیوار شهر آویختی

آنگاه  هزاران صدا را شنیدم

که برایت

نانی از یاس ها

در سفره نهادند

و تو پذیرفتی قناعت را

و در فقر گلهای یاس

برای گندم شیون خریدی

و شهر را به گندم آویختی

بگو شهسوار بی ادعای رسالت

پیراهن را به کدام فقیر سپردی

تا برایت خوشه ای گندم بیاورد

بگو من خوبیهای تراویده از

دستت را

در کدام بلندیبپا کنم

تا ازخو ن خوبت

شهر مداوا شود

بگو ای پسر گیسوانت را

که نوز در شب نابالغ است

به کدام ستاره ببافم

تا شاهزاده گان دور دست

به تماشای نفست بنشینند

تو که نسیم را

بسردخانه های زمین بردی

و درویشان را طعام دادی

و در جلوس نبوتشان

نمکی تلخ

بر انگشتهایشان ریختی

کیسه های گلاب را

چه کرده اند

من از قبیله ی گندم

پیغامی آورده ام

تا در شب موعود گیسوان فرزندان

آفتاب را بافته کنی

چشمانت طعم رطب دارد

و نخلستانها را

به نماز می خواند

صندوقچه های دختران گذر

در روز موعود گشوده خواهد شد

پسر از گیسوانت کجاوه ای ساختی

سماوات را برای عرفان بادیه نشین

هدیه آوردی

آب را به تشنگان غریب دادی

من نامت را به طراوت مسیح

خواهم برد

بگو کاروانت را کجا بنشانم

چادر نشینهای یتیم تو را به چه نام بخوانند

من ردای کرکیت را

رنگ زمرد خواهم زد

در خیمه زار ها

از لاله های سرخ آیه ات

برای سرداران غریب

شام خواهم چید

شتاب کن تا وادی یازدهم

آخرین اقاقیها را ببینی

بگو لبانت از بوسه های پیغمبر

آب را به عطش میخواند

واز تنت هنوز بوی نان

تاره می آید

بگو ای  جوانه زده در صحرای

خاکی عرب

کدام چشمه را برای تعثت تنت می پذیری

غلامان مستحق عطر گیسوانت نیستند

مرد

ای فرزند مرد

نامت کتیبه های انگور را صیقل می دهد

چشمت بند را به تقلا وا میدارد

قلب چشمه ها برای

شستن پاهای خسته ات

آبی است

مصیبت رات

دیدیم

برادرانت نجیب هستند

و دعوت را برای شام خواهند پذیرفت

بمادر بگو

سفره را در حجم آینه بنشاند

تا تمام شهر گرسنه نباشند

بگو در وقت

شام اسپند را

درآتش دود کنند

فرزندان بی آذوقه

شهیدان

خود را برای سوختن در شرم

مهیا خواهند کرد

من با اندامی برهنه

جای پایت را با غرور می بوسم

سیبی از آیه های کیسوان

بهشت را

برایت خواهم آورد

تا آسوده بنشینی

و تصویر ها را

 برای سرزمینت

 به مداوا بخوانی

 

 

arefani@hotmail.com   

Copyright © 2004